هنوز هم که هنوز است درد دامنه دارد
نتوانم به تو پیوستن و نی از تو گسستن
نه ز بند تو رهایی نه کنار تو نشستن
ای نگاه تو پناهم ! تو ندانی چه گناهی ست
خانه را پنجره بر مرغک طوفان زده بستن
تو مده پندم از این عشق که من دیر زمانی
خود به جان خواستم از دام تمنای تو رستن
دیدم از رشته ی جان دست گسستن بود آسان
لیک مشکل بود این رشته ی مهر تو گسستن
امشب اشک من آزرد و خدا را که چه ظلمی ست
ساقه ی خرم گلدان نگاه تو شکستن
سوی اشکم نگهت گرم خرامید و چه زیباست
آهوی وحشی و در چشمه ی روشن نگرستن
* استاد شفیعی کدکنی
اینجاست یار گمشده گرد جهان مگرد/خود را بجوی سایه...
شب و روز ؛ از مزرعـه ی مجاور
گندم به خانه می برند
صاحبش راضی باشد یا نه
مورچه ها عاشق کارند
همین
و من عاشـق تو !
*پاکـزاد اجـرایـی
آری به اتفاق جهان می توان گرفت!
بگذار پر شود همه جا از سکوت من
قابل به گفتگو که نمی دانی ام هنوز
*الهام دیداریان
زین آتش نهفته که در سینه من است
خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت
آسوده بر کنار چو پرگار می شدم
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت
*حافظ
گذشت عمر و به دل عشوه می خریم هنوز ...
خوش است خلوت اگر یار یار من باشد
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم
که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
روا مدار خدایا که در حریم وصال
رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد!
همای گو مفگن سایه شرف هرگز
در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد
بیان شوق چه حاجت که حال آتش دل
توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد
هوای کوی تو از سر نمیرود آری
غریب را دل سر گشته با وطن باشد!
به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ
چو غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد!
فرقی نمی کند ...
با هر بهانه و هوسی عاشقت شدست
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست
چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود
گیرم که برکه ایی نفسی عاشقت شدست
ای سیب سرخ! غلتزنان در مسیر رود
یک شــــهـــر تا به من برسی عاشقت شدست
پر می کشی و وای به حال پرنده ایی
کز پشت میله ی قفسی عاشقت شدست
آیینه ای و آه... که هرگز برای تو
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست
*فاضل نظری
هزار باده ناخورده در رگ تاک است!

بگذار سر به سینه من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده سر در کمند را
بگذار سر به سینه من تا بگویمت
اندوه چیست! عشق کدام است! غم کجاست !
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست !!!
دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام شاید که جاودانه بمانی کنار من تو آسمان آبی آرام و روشنی یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت!
من چون کبوتری که پرم در هوای تو
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب
بیمار خنده های توأم بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی
گرمتر بتاب !
# فریدون مشیری
سکوت سرشار از ناگفته هاست!
ر خود هزار پنجره ی باز ، بسته ایم
شاعر شدیم و حسرت یک بوسه مانده است
در بیت بیت ِ هر غزلی که سروده ایم
چیزی همیشه در هیجاناتمان گم است
چیزی که بوده است و خود از خود ربوده ایم
بر خود هزار پنجره ی باز ، بسته ایم
بر دیگران هزار در از خود گشوده ایم
در خصلتی شبیه هم ایم : این که از قدیم
هرگز شبیه مردم عادی نبوده ایم
مکاره ها و مدعیان را گذاشتیم
معشوقه های وسوسه را آزموده ایم
ای عشق ! عین دردی و ما شاعران تو را
درمان درد های جهان وانموده ایم
*مرتضی پارسا

